مركز مداحي و نوحه سرايي ايران

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 23:3 توسط ذاكر|

 امشب از اوج آسمانها نور آمد

امشب امید چشمهای کور آمد

گویا کسی شیرین تر از انگور آمد

دیگر برای سینه زنها شور آمد

قنداقه اش را جبرئیل از عرش آورد

آیینه حق را به روی فرش آورد

سوی زمین آمد تجلی از خدا  باز

او آمد و انگار  آمد مرتضی  باز

وقتی کبوتر با کبوتر باز با  باز

پس می کند سوی حسینش چشم  را باز

عالم ندیده این چنین خواهر برادر

عالم شود قربان این خواهر برادر

انگار این کودک قیامش فرق دارد

ساقی کوثر گفته جامش فرق دارد

زینب شده یعنی که نامش فرق دارد

الحق عقیله احترامش فرق دارد

او محترم باشد برای خانواده

پشت سرش باشد دعای خانواده

چشمان زهرائیش الحق بی نظیر است

وقتی پدر شیر است او هم ماده شیر است

از خاک عالم تا خدا او تک مسیر است

هم شد شریک شاه هم نعم الامیر است

نور دوعینش باشد، او هم هست آنجا

هر جا حسینش باشد، او هم هست آنجا

وقتی برادر هست چیزی کم ندارد

غیر از برادر کار بر عالم ندارد

او غصه ها دیده ست اما غم ندارد

جز دوری از دلداده اش ماتم ندارد

گویا سه روز است او حسینش را ندیده

من مانده ام بانو چرا رنگش پریده؟؟

قبل از ازل تا حشر بی همتاست زینب

تنها فقط یک گفت، چون یکتاست زینب

هفت آسمان یک قطره پس دریاست زینب

گرچه زن آمد بر زمین، آقاست زینب

در نام او صد کیمیا را می توان یافت

در زینب کبری خدا را می توان یافت

دربار زینب ماورای عرش باشد

عبد خدا بوده، خدای عرش باشد

بی ذوالفقار او لافتای عرش باشد

اصلا فقط زینب برای عرش باشد

این ابتکارش را خدا وقتی که رو کرد

دین خودش را در زمین با آبرو کرد

همسایه حتی سایه ی او را ندیده

انگار غصه طاقت او را بریده

حالا زمان وعده ی زهرا رسیده

باید ببیند کربلا را پس خمیده

باید ببیند شمر در گودال رفته

باید ببیند مادرش از حال رفته

ایکاش هرگز او نبیند گرگ ها را

ایکاش چشمانش نبیند بوریا را

دعوا سر عمامه، نعلین و عبا را

انگشت بی انگشتر خون خدا را

*************************************

دوباره اشک های شوق جاری

زمین و مستی و دل بی قراری

هوا بد جور گردیده بهاری

شده غم از همه عالم فراری

نشسته خنده بر لب های مولا

خدا داده است زهرایی به زهرا

به کوری همان که هست ابتر

دوباره آمد از فردوس کوثر

شده کار گدای شهر بهتر

دوباره مجتبی گشته برادر

پریده عشق امشب باز از خواب

رسیده لیلی و مجنون ارباب

منم بیچاره و رسوای زینب

مرید منطق والای زینب

نمی از قطره دریای زینب

به اذن حضرت سقای زینب :

حسینی مذهبم الحمدلله

غلام زینبم الحمدلله

خدایا بی قرار زینبم کن

غلام اعتبار زینبم کن

شهید اقتدار زینبم کن

سگ ایل و تبار زینبم کن

الهی نرم گردد قلب سردم

رسول ترک این بانو بگردم

فدای گام های استوارش

ندیده نا امیدی روزگارش

دهان ها مانده وا از اقتدارش

چه کرده غیرت ریحانه وارش

ستون عاشقی را او بنا کرد

وقارش کربلا را کربلا کرد

علی پیداست از لحن کلامش

شبیه کعبه واجب احترامش

تعصب داشت بر نامش امامش

جوانان بنی هاشم غلامش

گرفتار حیای اوست دنیا

«ندید همسایه اش هم ، سایه اش را »

همیشه ورد لبهایش حسین است

بهشت و دین و دنیایش حسین است

نشان مهر و امضایش حسین است

همه دانند آقایش حسین است

خدا او را قیامت آفریده

حسینی تر از او دنیا ندیده

اگر چه سوخت در آتش پر او

نشد کم ذره ای از باور او

نیامد خستگی در پیکر او

حلالش باد شیرمادر او

مراد مکتب اهل جنون است

شعارش حاء و سین و یاء و نون است

زمانه با غرور او چه ها کرد

حسینش را چه بد از او جدا کرد

و کوفه قامتش را خوب تا کرد

سرش چون علی مرتضی کرد

مرور دردهای او عذاب است

کجا در شأن او بزم شراب است

شاعر : محمد حسین رحیمیان

*************************************

در گیر و دارِ قافیه ماندن درست نیست

تنها غزل نوشتن و خواندن درست نیست

باید که عاشقانه بلا را به جان خرید

پای غم نگار، نماندن درست نیست

در کوی عشق صحبت دلداگی خوش است

حرف دگر میانِ کشاندن، درست نیست

از دل حرم بساز و بگو یا اَنیسَنا

در سینه غیر یار نشاندن درست نیست

حالا در این حرم نظری کن ببین که کیست

دل خانه ی محبت محبوبه ی علی ست

گفتم علی دوباره لبم باده خوار شد

گفتم علی، درون دلم انفجار شد

گفتم علی، دلم به ثریا عروج کرد

بر شانه ی بُراق محبت سوار شد

گفتم علی، جواب شنیدم بلی بلی

دل مستجیرِ مرحمتِ مستجار شد

گفتم علی و سینه ی آشفته گُر گرفت

در شعله ی ولایت مولا دچار شد

از خاطرم کلام نفیسی خطور کرد

هرکس علی نگفت، گرفتار و خوار شد

سرّ خدا برای شما فاش می کنم

زینب اگر که فاتحِ در کارزار شد

در کوچه های کوفه و ویرانه های شام

ذکرش چه بود، دشمن بی ریشه زار شد

یا قاهر العدوّ و یا والی الولی

یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی

ساقی بیار باده که مخمور زینبم

محتاج جام باده ی پر زور زینبم

تارم اگر به غصه ی او زار می زنم

چشمم به غیر بسته شده، کورِ زینبم

در خیمه ی حمایت او می زنم نفس

سرمست لطف بی بی مَستوره زینبم

بر من مگیر خرده اگر نعره میکشم

گرمِ دَمِ خدایی و پر شور زینبم

ترسی ندارم از ظلمات زمانه تا

گوشه نشین روضه ی ذوالنّور زینبم

دل داده ی علی ام و افتاده ی حسن

سینه زنِ حسینم و منظورِ زینبم

مجموعه ی جمال و جلال علی ست، او

آئینه دار کلّ کمالِ علی ست، او

زینب تجلی صلواتیِ کبریاست

زینب اساس زندگی دین مصطفی ست

زینب ظهور غیرت زهرای اطهر است

زینب شکوه مرتبتِ شاه لافتی ست

سرّی دگر به اذن خدا فاش می کنم

زینب، نه جزء آل کسا، که خود کساست

زینب شریکه الحسنین است فی المِهَن

زینب انیس خلوت شبهای مجتبی ست

زینب شریکه الحسنین است فی البلا

زینب قوام بخش مصیبات کربلاست

یک گوشه از تجلی او، می شود حفیظ

زینب هوالرّقیبِ یتیمان نینواست

زینب سفینه البرکات محرَّم است

مِهر مدام و چشمه ی فیض دمادم است

زینب نگو، بگو شرر قهر کردگار

زینب نگو، بگو لب برّان ذوالفقار

زینب نگو، بگو خود نهج الفصاحه است

می بارد از شهامت طوفانی اش، وقار

زینب نگو، بگو خود نهج البلاغه است

افتاده است زیر قدم هاش، اقتدار

زینب نگو، بگو همه ی عصمت بتول

حجب و حیا نجابت بانوی بی مزار

زینب نگو، بگو همه ی صبر مجتبی

پیروز عرصه های بلایای ناگوار

زینب نگو، بگو همه ی شور کربلا

نخل قیام با نفسش داده برگ و بار

زینب نگو، بگو قسم مستجاب عشق

زینب نگو، بگو شرف بوتراب عشق

عالم تمام ذره و خورشید، زینب است

ویرانگر عمارت تردید زینب است

بر محور محبت خورشید کربلا

عباس ماه و حضرت ناهید، زینب است

از جمله ی تَقَبَّل او می شود عیان

کوه وقار و قله ی توحید زینب است

کوفه خیال کرد علی روی منبر است

اما به روی محملِ غم دید، زینب است

در جمله ای ز مهدی زهرا رسیده است

در مشکلات مایه ی امید زینب است

از دام درد و غصه و غمها رها شدم

هر دم دخیلِ بی بی مشکل گشا شدم

قدیسه ی مقدسه والا، دَخیلکِ

ای شمسه ی مشعشعه بالا، دخیلکِ

خانم نگاه کن چقدر زار آمدم

ای مهربانی دل طاها، دخیلکِ

بیچاره ام، فقیر و گرفتار و بی قرار

آرامش درونی مولا، دخیلک

روزیِ هر محرَّم ما در نگاه توست

ای دختر مکرم زهرا، دخیلک

چشم مرا همیشه پر از اشک روضه کن

ای کعبه ی مصیبت عظما، دخیلک

بانو، توجهی به پریشانی ام نما

ای آسمان عاطفه، بارانی ام نما

*************************************

مادرت آسمان خوبی ها

پدرت از اهالی بالا

ای که شاگرد اشک تو آدم

ای هوادار عشق تو حوّا

گوشه ای از نجابتت مریم

شمّه ای از عروج تو عیسی

متحیر ز صبر تو ایوب

متوسل به طور تو موسی

همه شاگرد مکتبت هستند

از مسیحی گرفته تا بودا

پرچم کربلا به شانه ی توست

ای علمدار عصر عاشورا

فتنه ها را تو بر ملا کردی

کربلا را تو کربلا کردی

روح مضمون ناب یعنی تو

رمز پاکی آب یعنی تو

وامدار تلألؤت خورشید

حضرت آفتاب یعنی تو

ملأت کل شی یا زینب

همه با این حساب یعنی تو

صاحب رایت القیام حسین

واژه ی انقلاب یعنی تو

منجی تنگنای آخرتی

پس حساب و کتاب یعنی تو

غیر محرم کسی ندیده تو را

جلوه ی در حجاب یعنی تو

جنس نوری عقیله ی عشقی

تو بزرگ قبیله ی عشقی

مستجاب دعای بارانی

رحمت لحظه های بارانی

گاه گاهی که چشم تو ابریست

رنگ حال و هوای بارانی

روی سجاده نم نم باران

نیمه شب ها صدای بارانی

آسمان با دل تو میگیرد

پس تو بی شک خدای بارانی

بی برادر چقدر میباری

خواهر نینوای بارانی

کربلا،کوفه،شام،کرب و بلا

همه جا پا به پای بارانی

خرّم و سبز در بهارانی

شیعیان نزول بارانی

هم به دنیا هم آخرت هستی

شأن آیات مغفرت هستی

ای که در اشک هم مساوی با

اجر هر دو برادرت هستی

تو شبیه خدیجه ای بانو

یعنی یار پیمبرت هستی

مادری میکنی برای حسین

خوب شد بعد مادرت هستی

چوب محمل گواه عاشقی است

پای معشوق با سرت هستی

ابر خون روی چهره ات یعنی

و اذا الشمس کورت هستی

خواهر بوی سیب بانو جان

یار شیب الخضیب بانو جان

آفتاب نگاه تو زیباست

آسمان پناه تو زیباست

چشمهایت ندیده جز خوبی

کربلا در نگاه تو زیباست

رخ خورشید مغربی شده است

بس که بر نیزه ماه تو زیباست

ناله های تو نوحه میخواند

روضه ی اشک و آه تو زیباست

کودکان پابرهنه دنبالت

چقدر این سپاه تو زیباست

تو و هشتاد و چهار کودک و زن

بی کس و خسته و جدا ز وطن

شاعر : حسین رستمی

*************************************

می نویسم عشق چون تفسیر شد با نام تو

می نویسم شور چون تعبیر شد با نام تو

تا که در عرش الهی نام زیبایت شکفت

ذکر هر مُلک و مَلَک تکبیر شد با نام تو

شادی و غم در وجود پُر زِ نورت جلوه کرد

جمع بین این دو تا تصویر شد با نام تو

می نویسم پا به پای عالم بالاترین

با افق هایی که تا تکثیر شد با نام تو

یک جهان آمد پدید و قطعه ای از جنس نور

یک زمین آمد که عالم گیر شد با نام تو

حضرت حق سرزمین عشق ها را آفرید

نام زیبای تو بُرد و کربلا را آفرید

از ازل الطاف حق نور شما را آفرید

با حضورت در جهان عشق و صفا را آفرید

تا بگوید رمز عشق واقعی را ذوالجلال

کشتی صبر آفرید و ناخدا را آفرید

باز ایزد بر خداییِّ خودش أحسنت گفت

تا وجود دختر خیرالنّسا را آفرید

از جمالش باز هم شَقُّ القَمَر ایجاد شد

یا دوباره حضرت شَمسُ الضُّحا را آفرید

تا خدا می خواست بر تو نوکرانی آورد

منّتی بر ما نهاد و شکر، ما را آفرید

مَستی امشب از قُدوم پاک تو آزاد شد

هر دو عالم از وجودت شهرِعشق آباد شد

نور رویت بر زمین آمد شدی مهتاب عشق

عکس تو گُل کرد روی صفحه ای در قاب عشق

آمدی از آسمان تا بَر حسین خواهر شوی

نه ، که حتّی بوده ای تو ، مادر ارباب عشق

بِینِ آغوش برادر خنده بر لب داشتی

از همان وقت ولادت بوده ای بی تاب عشق

اشک شوق از دیده ی حیدر نشسته بر تنت

خوش به حالت غسل کردی تاابد باآب عشق

اصل خاک کربلا مُهر نمازت بوده است

پس جَبینت سجده رفته بر گِلِ نایاب عشق

موجم و بر سطح دریایت تلاطم کرده ام

باز از عشق تو دست و پای خود گم کرده ام

انتظار حضرت خیرالنّسا سر آمده

چون برای آیه ی تطهیر ، کوثر آمده

گُل بریزید ای ملائک بر سر اهل زمین

از همه ارض و سما همواره برتر آمده

همچو زهرا مادرش امّ ابیها می شود

پس بگو بر حیدر کرّار ، مادر آمده

رنگ و رویش مادری و خُلق و خویش مادری

یا که اصلاً شایدم زهرای دیگر آمده

ازدحام صف درِ میخانه غوغا می کند

باز هم بهر شراب عشق ، ساغر آمده

پیش پای یارِ ما جبریل زانو می زند

کلِّ عالم یکصدا فریاد یاهو می زند

آمدی و مونس غم ها شدی و بعد از آن

آمدی و زینت بابا شدی و بعد از آن

بس کرامت دید از تو عالم و مبهوت شد

زِینِ اَب نه ، زینب کبرا شدی و بعد از آن

مادرت روح دو پهلوی محمّد بود و رفت

حال ، تو روح برادرها شدی و بعد از آن

دست حیدر داد دستت را به دستان حسین

مخزن الاسرار عاشورا شدی و بعد از آن

آمد آن روز و حسینت بِینِ گودال بلا

عاقبت هم ناله با زهرا شدی و بعد از آن

درغروب غم ،(اسیرِ) بوسه ی آخر شدی

هم که در عین اسارت حیدر دیگر شدی

شاعر : حمید رمی

*************************************

گفتم از کوه بگویم قدمم می لرزد

از تو دم می زنم اما قلمم می لرزد

هیبت نام تو یک عمر تکانم داده ست

رسم مردانگی ات راه نشانم داده ست

پی نبردیم به یکتایی نامت زینب

کار ما نیست شناسایی نامت زینب

من در ادراک شکوه تو سرم می سوزد

جبرئیلم همه ی بال و پرم می سوزد

من در اعماق خیالم … چه بگویم از تو

من در این مرحله لالم چه بگویم از تو

چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است

هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است

چه بگویم که خداوند روایتگر تو است

تار و پود همه افلاک نخ معجر توست

روبروی تو که قرآن خدا وا می شد

لب آیات به تفسیر شما وا می شد

آمدی تا که فقط زینت مولا باشی

تا پس از فاطمه صدیقه صغری باشی

آمدی شمس و قمر پیش تو سو سو بزنند

تا که مردان جهان پیش تو زانو بزنند

چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد

باز تکرار همان سوره ی ” اعطینا ” شد

عشق عالم به تو از بوسه مکرر میگفت

به گمانم به تو آرام پیمبر می گفت:

بی تو دنیای من از شور و شرر خالی بود

جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود

شاعر : سید حمید رضا برقعی

*************************************

باز هم شهر مدینه شب رؤیایی داشت

یاس حیدر به برش غنچه زیبایی داشت

متولد شده بود آینه حجب و حیا

دختری که دم او هیبت مولایی داشت

بسکه از آمدنش چشم علی روشن شد

باز حیدر هوس خواندن لالایی داشت

مانده بودم چه بگویم به خدا این نوزاد

دختری بود که صد آینه آقایی داشت

عشق باباست به دختر همه اش کار دل است

بی سبب نیست که بابا تب بالایی داشت

یاسمن منتظر آمدن دلبر بود

علت این بود اگر دیده دریایی داشت

یک نفر گفت حسین آمد و او غوغا کرد

ناگهان دیده نورانی خود را وا کرد

آمده آینه حضرت زهرا بشود

آمده زینت جان و دل بابا بشود

دختر فاطمه و ام ابیهای علیست

پس عجب نیست که او زینب کبری بشود

نام زینب که می آید به خدا جا دارد

کوه دریا شود و موج زنان پا بشود

می تواند همه دم با نظر فاطمی اش

هرکسی را که نظرکرد مسیحا بشود

شب میلاد قرار دل ارباب حسین

نامه ام را برسانید که امضا بشود

اینچنین دختری از فاطمه باید هم که

آبروی نسب آدم و حوا بشود

شوری افتاده به هر دل که بیانش سخت است

هرکسی نوکر زینب بشود خوشبخت است

او که نور پدر حضرت زهرا را داشت

خلق و خوی پسر حضرت زهرا را داشت

متولد شد و شیرینی این دنیا شد

آنکه نامش شِکر حضرت زهرا را داشت

به دل حیدر کرار جلایی بخشید

آنکه نامش اثر حضرت زهرا را داشت

از بزرگی نگاهش همگی فهمیدند

اینکه زینب جگر حضرت زهرا را داشت

مرتضی مست خدا شد که گلش را بویید

دید عطر سحر حضرت زهرا را داشت

از گدا پروری و خانمی اش شد معلوم

اینکه دستش هنر حضرت زهرا را داشت

بی سبب نیست که زهرا می کوثر می خواست

از خدای خودش این مرتبه دختر می خواست

دختر شیرخدا آینۀ شیر خداست

دختر فاطمه والله که دریای حیاست

بعد زهرا به خدا در ادب و علم و حجاب

پرچم زینب کبراست که خیلی بالاست

زینب آن بانوی با عزت و والایی که

یکی از پابه رکابان حریمش سقاست

جگری نیست کسی را که کشد معجر او

چونکه او بنت علی شیر زن کرببلاست

آنقدر مثل پدر مست خداوند شده

که شهادت همه جا در نظر او زیباست

وای اگر قصد کند خطبه بخواند زینب

زود ثابت بکند دشمن زینب رسواست

از لب خطبه او در و گهر می ریزد

تیغ بردارد اگر یکسره سر می ریزد

دست او بسته شد و حوصله او سر رفت

لب گشود و همه گفتند علی منبر رفت

گفت لاحول ولا قوه الا بالله

همه گفتند که مولا به سوی خیبر رفت

همه گفتند که او تیغ دمش حیدری است

ذهن ها سوی سخن پروری حیدر رفت

ذوالفقاری که به لب داشت در آمد ز غلاف

خطبه آغاز شد و آبروی لشگر رفت

آنقدر گفت که افتاد یزید از تختش

آنقدر گفت که اشک همه آنجا سر رفت

ناگهان در وسط گریه و اشک مردم

مردی از جای پرید و طرف یک سر رفت

چشم زینب به سر سوخته یار افتاد

فکر آن روز که رفته سر بازار افتاد

شاعر : مهدی نظری

*************************************

امشب از میکدۀ غیب رسیده ‌است پیامی

به تو ای دخترِ ساقی! برسانیم سلامی

بسپاریم به شعری دل بیمار به دستت

و بخوانیم دوبیتی و بگیریم دو جامی

امشب آرام به یک گوشه مودب بنشینم

خجل از روی سیاهم چو مرکب بنشینم

بگذارم قلم از شوق تو بر صفحه برقصد

زینب آباد شوم، ـ مُهر تو بر لب ـ بنشینم

مست لایعقل در وصف عقیله چه بگوید؟

دل آلوده از اسماء جمیله چه بگوید؟

شاعر از آیه‌ی در پرده کوثر چه بخواند؟

کودک از مردی بانوی قبیله چه بگوید؟

داده سرّ نی او نی قلم عشق به دستم

زینب الله پرستید که الله پرستم

قصه‌ی چوبه‌ی محمل خبر بی‌سندش هم

سندی بود که با آن سر بی ‌یار شکستم

کوفه لرزید به زیر قدم و ضرب کلامش

ذوالفقاری دگر انگار درآمد ز نیامش

خواند در آخر این خطبه چنان فصل خطابی

که شد انگشت به لب شام هم از حسن ختامش

زینبی دیدن هر منظره عشق است جماعت!

عشق در قبضه‌ی بانوی دمشق است جماعت!

بگذارید که تکرار شود قافیه، آخر

اول و آخر این قافله عشق است جماعت!

طبق فتوای تو در عشق نمازی است ندیده

سجده در دین تو بوسه است به رگهای بریده

هست سرها به رکوعی که اشاره‌ست به سروی

که قدش یک شبه از دوری دلدار خمیده

چیده‌ام برگی از آن باغ بلاغت که تو داری

شده‌ام شیعه آن شور و شجاعت که تو داری

زده‌ام فالی و فریاد رسی صبح می‌آید

با نگاه علی و هر چه علامت که تو داری

شاعر : قاسم صرافان

*************************************

وقت نزول رحمت حق از سحاب شد

یعنی که جام دیدۀ ما پُر شراب شد

مستی ما به رتبۀ اعلی رسیده است

آن گونه که دل همۀ ما خراب شد

زهراترین ستاره ی زهرا طلوع کرد

نوری دمید و قبلگه آفتاب شد

بعد از طلوع مِهر رخش دل جلا گرفت

در ذره ذره های دلم انقلاب شد

امشب خدا برای علی حیدر آفرید

زیباترین دعای علی مستجاب شد

“یک نیمه اش حسن شد و یک نیمه اش حسین”

از شدّت بزرگی اش عالی جناب شد

از بس که شأن و منزلتش پر بها بود

وحی خدا به حضرت ختمی مآب شد

… آمد ندا که نام دل آراش زینب است

این گونه شد که زینت بابا خطاب شد

قائم مقام فاطمه آمد ادب کنید

از او سعادت دو جهان را طلب کنید

ما از ازل گدای پریشان زینبیم

شکر خدا که ریزه خور خوان زینبیم

با یک دعای او همه عاشق شدیم و بس

یعنی که عاشقانه مسلمان زینبیم

ما را خرید و نوکر اربابمان نمود

ممنون لطف و بخشش و احسان زینبیم

طعم شراب کوثری او زبان زد است

مست و خراب باده ی جوشان زینبیم

با یک نگاه حیدریش جذبمان نمود

ما قوم در به در، همه سلمان زینبیم

حجب و حیای دختر زهرا زبان زد است

تا روز حشر ما همه حیران زینبیم

مثل خدیجه هستی خود را فدا نمود

مبهوت عزم راسخ و ایمان زینبیم

او یک تنه مقابل دشمن قیام کرد

دل داده های رزم نمایان زینبیم

مانند مرد باشد اگر چه که خانم است

خون علی میان رگش در تلاطم است

او آمده زمین و زمان را تکان دهد

مثل مسیح بر تن هر مرده جان دهد

او آمده که با کرم کردگاریش

با نور خویش بر سر ما سایه بان دهد

او آمده که آیه ای از هل اتی شود

بر دست های خالی ما آب و نان دهد

او آمده که با نخی از تار چادرش

بر دوست دار فاطمه برگ امان دهد

او آمده که با نفس مصطفاییش

قد قامت نماز ولا را اذان دهد

او آمده پیمبر خورشید طف شود

در ماجرای کرب و بلا امتحان دهد

او آمده که حق خودش را ادا کند

یعنی به راه عشق، دو تا نوجوان دهد

او آمده برای حسین خواهری کند

او آمده که خواهریش را نشان دهد

خواهر- برادری که عزیز دل هم اند

تنها همین دو عاشق و معشوق عالم اند

هرگز کسی شبیه تو خواهر نبود و نیست

در آسمان عاطفه اختر نبود و نیست

دار و ندار تو همه وقف حسین بود

مانند تو به پای برادر نبود و نیست

حتی تو از عصاره ی جانت گذشته ای

در کربلا، شبیه تو مادر نبود و نیست

آیینه ی شکسته ی صحرای کربلا!

مانند ماجرای تو دیگر نبود و نیست

بر شانه ی صبور تو بار رسالت است

مانند تو کسی که پیمبر نبود و نیست

در ذیل خطبه های فصیح تو گفته اند:

اصلاً کسی شبیه تو “حیدر” نبود و نیست

شیوایی کلام تو را هیچ کس نداشت

از ذوالفقار نطق تو خوشتر نبود و نیست

زینب شدی که زینت شیر خدا شوی

یعنی کسی شبیه تو زیور نبود و نیست

در دفتر ثنای تو ای یاس مریمی

این بس بُوَد که عالمه ی بی معلمی

هر دختری که دختر زهرا نمی شود

هر بانویی که زینب کبری نمی شود

دار و ندار حضرت حیدر، مجلّله!

جز تو کسی که “زینت بابا” نمی شود

وصف و مدایح همه ی خاندانتان

در فهم و عقل ما به خدا جا نمی شود

پرونده ی زمین و زمان، زیر دست توست

بی اذن تو که نامه ای امضا نمی شود

صبر و ادب به پای تو قد خم نموده اند

این واژه ها بدون تو معنا نمی شود

دریا اگر مرکّب و گل ها قلم شوند

یک شمّه از فضائلت انشا نمی شود

عیسی به نام نامی تو می دهد شفا

بی خود مقام او که مسیحا نمی شود

شأن و مقام حضرت مریم ز مهر توست

بی مهر تو که بانوی دنیا نمی شود

صدّیقه و زکیّه و تندیس عفّتی

تو گوهر مقدّسه ی بحر عصمتی

آیینه ی تمام کمالات مادری

یادآور جلال و کمال پیمبری

مستجمع جمیع صفات علی تویی

یعنی تویی علی و علی تو، چه باوری؟

حیدر اگر به شهر علوم نبی در است

بانو! تو هم به شهر وصال حسین، دری

وقتی به روی دست نبی گریه می کنی

چشم انتظار دیدن روی برادری

در پای درس مادر خود پا گرفته ای

بی خود نشد که عالمه ی آل حیدری

علم لدنّی تو گواه کمال توست

الحق که از سلاله ی زهرای اطهری

با نطق حیدری و بیانات فاطمی

ویران گر قبیله ی شوم و ستمگری

با هر کلام خود به عدو تیغ می کشی

در رزم خود شبیه برادر، دلاوری

با قدرتت به قله ی دل ها علم زدی

فتح الفتوح آل علی را رقم زدی

ای بانویی که اسوه شدی بر ادیب ها

مدح و فضائل تو بُوَد از عجیب ها

با هر خطابه ی تو علی زنده می شود

مبهوت ذوالفقار کلامت خطیب ها

وقتی که با حسین خودت حرف می زنی

پیچیده می شود همه جا عطر سیب ها

ای یادگار فاطمه، علیا مخدّره

زهرا نسب شدی که شوی از نجیب ها

وقتی که نام توست به دارو چه حاجت است

اصلاً نیاز نیست وجود طبیب ها

با نام تو تمامی حاجات ما رواست

ای بهترین تجلّی امّن یجیب ها

طعم خوشی و طعم بلا را چشیده ای

ای مَحرم تمام فراز و نشیب ها

تفسیر داغ در نظرت جز “جمیل” نیست

محو شکوه عشق تو صبر و شکیب ها

در ظهر واقعه چقَدَر غصه خورده ای

ای خواهر خمیده ی شیب الخضیب ها

بانو! تو را برای حسین آفریده اند

گریه کن عزای حسین آفریده اند

ای یادگار فاطمه، غم پرور حسین

هم خواهر حسینی و هم مادر حسین

هم پای او شدی و رهایش نکرده ای

حتّی میان موج بلا، یاور حسین

بار رسالت علوی روی دوش توست

با این حساب بوده ای پیغمبر حسین

چشم امید او به نماز شبت بُوَد

روح دعا و کعبه ی نیلوفر حسین

دیدی که نیزه ها همگی حلقه بسته اند

دور ضریح بی کفن پیکر حسین

حتّی به روی نی چقَدَر خوب واضح است

آثار بوسه های تو بر حنجر حسین

شکر خدا نموده ای وقتی که دیده ای

زخمی شده تمامی بال و پر حسین

در شام و کوفه بودی علمدار قافله

جانم فدای تو همه ی لشکر حسین

اسلام با حضور تو ریشه دوانده است

عالم از این شهامت تو مات مانده است

زینب اگر نبود که زمزم نداشتیم

از ابر دیده بارش نم نم نداشتیم

زینب اگر نبود دگر کعبه ای نبود

باور کنید روح دعا هم نداشتیم

جایی برای سوره ی مریم نداشتیم

زینب اگر نبود جهان کفر محض بود

نامی ز دین حضرت خاتم نداشتیم

زینب اگر نبود دگر حیدری نبود

شیر نبرد خطّ مقدّم نداشتیم

زینب اگر نبود علی، فاطمه نداشت

آیینه ی نبی مکرّم نداشتیم

زینب اگر نبود کرم زاده ای نبود

مثل حسن کریم دو عالم نداشتیم

زینب اگر نبود به دنباله ی حسین

جایی برای واژه ی “جانم” نداشتیم

زینب اگر نبود تلاطم نداشتیم

قطعاً برای شور و نوا دم نداشتیم

این حرف آخر است که امشب قلم نوشت

زینب اگر نبود “محرّم” نداشتیم

شکر خدا که از می عشقش لبالبم

شکر خدا که شاعر دربار زینبم

شاعر:محمد فردوسی

*************************************

تـو برای خلقت حوا بـه دنـیا آمدی

پس تو پیش از حضرت دنیا به دنیا آمدی

اشک با تو از دل زهـرا تولد یافته است

مادرت دریا خودت دریا به دنیا آمدی

جای زمزم عشق از زیر قدمهایت شـکفت

بانوی بانی باران تا به دنیا آمـدی

بعد تو ضرب المثل شد دختران بابائیند

زین سبب تو زیـنت بابا به دنیا آمدی

تو در آغوش حسینت خــنده ات گل می کند

پس به خاطر خواهی ارباب دنـیا آمدی

گریه کمتر کن سلام زینب قلب صبور

تو برای روز عاشورا به دنیا آمدی

دارد از امروز کار خانه یادت می دهد

مادر خانه پس از زهرا به دنیا آمدی

شاعر : صابر خراسانی

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:16 توسط ذاكر|

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:15 توسط ذاكر|

شبي كه مطلع مهر از، طلوع زينب بود
فروغ روز نشسته، به دامن شب بود

هزار رود نوا گر ز كوثر و تسنيم
روان به خانه زهرا،به بوي زينب بود

هزار چشمه خورشيد، از كرانه شب
دميده از دل مهتاب، و چشم كوكب بود

شكوفه بار لب مرتضي بباغ دعا
ستاره ريز دم مصطفي،به يارب بود

شراب نور زخمخانه سحر، جوشيد
كه جام سرخ شقايق،ز مي لبالب بود

اگر چه “زين اب ”و را نهاد نام، رسول
خداي داند، كاو زينب “ام و اب” بود

زني به همت و مردي، به مردمي سوگند
ضس از حسين، سپهدار عشق، زينب بود

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:14 توسط ذاكر|

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:14 توسط ذاكر|

ای زینت جان علی

ای زیب دامان علی

ای مهر تابان علی

ماه درخشان علی

ای عشق زهرا زینبا

ساقی غمها زینبا

ای دلبر ما زینبا

محبوب طه زینبا

محبوبه طه تویی

دردانه زهرا تویی

نور دل مولا تویی

ساقی جان ما تویی

ای یادگار فاطمه

تنها بهار فاطمه

بودی تو یار فاطمه

رمز قرار فاطمه

ای آبروی عالمین

نام تو دارد شور و شین

ای مرتضی را نور عین

پیغمبر عشق حسین

تو دلربای مادری

عشق و صفای حیدری

در عشق تو پیغمبری

ثانی نور کوثری

بر جان رسد چون بوی تو

مرغ دلم در کوی تو

پر می زند رو سوی تو    آید به جستجوی تو

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:13 توسط ذاكر|

مژده مژده كه سفير راه عشق آمد

در مدينه به جهان ماه دمشق آمد

دخت خير النساء زينب مرتضى ، زينب آمد

زينبا، زينبا، زينبا، زينبا زينب آمد

خانه فاطمه روشن شده از نورش

لب مولا زعنايت گشته مسرورش

گويد او زير لب ، آمده زين آب ، زينب آمد

زينبا، زينبا، زينبا، زينبا، زينب آمد

گشته قنداقه او بر دامن احمد

گويد اين بهر حسين است رحمت سرمد

زينتش نام نهيد، احترامش كنيد، عاشق آمد

زينبا، زينبا، زينبا، زينبا، زينب آمد

عاشق روى حسين است قلب اين دختر

بهر ديدار برادر ميزند پرپر

از براى حسين ، ميكند شور و شين ، عاشق آمد

زينبا، زينبا، زينبا، زينبا، زينب آمد

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:13 توسط ذاكر|

باز عالم پر ز غوغاى كه شد

باز دلها مست و شيداى كه شد

باز گوش اهل دل پر زمزمه

از طنينِ شور و آواى كه شد

باز سر دارد هواى عاشقى

طالب روى دل آراى كه شد

باز ديده سوى دامم مى‏كشد

پايبند چشم گيراى كه شد

باز دل سرشار از شوق كه شد

باز اين ويرانه مأواى كه شد

دل به شوق ازياد زينب آمده

تهنيت ميلاد زينب آمده

آمد آن ‏بانو كه‏ فخر هر زن‏ است

هر دلى با ذكر نامش گلشن ‏است

روح تاريك همه سر گشتگان

در شعاع نور عشقش روشن‏است

نان زينب لرزه بر دل افكند

غير آن دل كه ز سنگ و آهن‏است

گفت‏خيرالناس امر واجبى

احترام او به هر مرد و زن است

كيست زينب جلوه عشق خدا

عشق او سرمايه دين من است

هست سرى منجلى در روح او

جمع زهرا و على در روح او

هيچ گنجى با غمت‏همپايه‏نیست

غيرعشقت‏شيعه‏راسرمايه‏نیست

خواست دل آيد به زير سايه‏ات

ديد اما نور حق را سايه نيست

غير تو كه شيعه زهرا خورده‏اى

هيچ كس با فاطمه همپايه نيست

غير نام دلربايت زينب

در كتاب عشق حيدر آيه نيست

غير اشكى كه نثارت مى‏كنم

عاشق بى‏مايه‏ات را مايه نسيت

عزت حيدر مدد كن عاشقت

دختر كوثر مدد كن عاشقت

اى درخشنده‏تر از الماسها

اى صفا بخش وجود ياسها

اى تجلى امامت در زنان

مايه ترس على نشناسها

حوريان از درك تو عاجز همه

كى شناسندند يقين خناسها

لطف تو شد شامل هر شيعه‏اى

اى صفا بخشيده بر احساسها

عبد زينب واقعاً عبد خداست

مدعى بگذار اين وسواسها

خسته بال دام عشقِ زينبم

من پرستوىِ دمشق زينبم

اى خدا من دوست‏دار زينبم

خسته جانم جانثار زينبم

سالها پرسه به كويش مى‏زنم

كوچه گرد و خاكسار زينبم

مى‏تپد در سينه دل با ياد او

دردمند و بيقرار زينبم

كاش بودم من كبوتر اى خدا

تا نمايى همجوار زينبم

در دم مرگم سوى شامم كشيد

آن زمان در انتظار زينبم

كاش من قربان زينب مى‏شدم

خادم طفلان زينب مى‏شدم

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:12 توسط ذاكر|

ای که بوی کربلا می آید از میلاد تو

هر گلی یابد صفا چون می نماید یاد تو

گل بخوانندت ولی گلها همه مست تو اند

سدره و طوبی بود یک شاخه از شمشاد تو

خسته بودم از سراب کاذب آزادی ام

تا اسیرت شد دلم ، گردیده ام آزاد تو

کاروان سالار عشقی ، قبله اهل دلی

با ورودت بیت عترت می شود دلشاد تو

ای گل زهرا نسب ای غنچه باغ علی

عشق و مستی هم بود در این جهان همزاد تو

مقدمت بوی بهشت فاطمیون می دهد

فخر بنماید خدا بر عالم ایجاد تو

آرزومند دعایت در نماز شب حسین

همره او اهل گیتی طالب امداد تو

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:11 توسط ذاكر|

دوباره این مرغ دلم کرده هوای شهر عشق

دلی که کربلائیه پر میکشه میره دمشق

دمشقی که تا همیشه دیدنش آرزومونه

غبار راه زائراش به چهره آبرومون

اگه بپرسی تو که عشق معنیش چیه یا که کجاست

میگم دلیه تو دمشق یا دلبری تو کربلاست

قصه دل زمینی نیست یه حرف آسمونیه

یه هدیه خدائیه صحبت یار جونیه

قصه دل همونه که روز ازل گفته شده

ز ماجرای بیدلی هردلی آشفته شده

یه روز تو دست دلبرش میاد و آروم میگیره

دل که جدا نمیشه و به عشق یارش اسیره

همیشه همراهشه و مونس و یار و همدمش

می خنده با خنده هاش و غصه می گیره با غمش

یه روزی دلبرش میاد میشه براش سایه سر

یه روزی ام میره و همسفر قافله ها

بدون همراهی دل پر نمیشه فاصله ها

میاد یه جایی می رسه که دور میشه از مدینه

شمیم این خاک بلا بوی غم و جدائیه

بوی فراغ و ماتمه آخر آشنائیه

جدایی دلبر و دل آتیش به عالم میزنه

کسی که مست یارشه هیچ جوری دل نمیکنه

حرف دل و اگه کسی گوش کنه بیمار میشه

رو محمل غم میشینه راهی بازار میشه

اگرچه در مرام دل عشق حسین مذهبیه

هر چی که دل تو عالمه اسیر عشق زینبه

محمد علی شهاب

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 21:11 توسط ذاكر|


آخرين مطالب
»
» شعر ولادت حضرت زينب / امشب از اوج آسمانها نور آمد
» شعر ولادت حضرت زينب / تجلي كوثر
» شعر ولادت حضرت زينب / سپهدار عشق
» شعر ولادت حضرت زينب / تجلي كوثر
» شعر ولادت حضرت زينب / زینت جان
» شعر ولادت حضرت زينب / سفیر راه عشق
» شعر ولادت حضرت زينب / جلوه عشق خدا
» شعر ولادت حضرت زينب / شمیم کربلا
» شعر ولادت حضرت زينب / شهر عشق

Design By : Pichak